دفتر عمومی/خواندن خاطره
1405 مرداد
فصل 30

30 مرداد 1405

فلسفه زندگی

یادداشتی برای روزهای آهسته

صبح نشسته بودم یه لیوان چایی بخورم، هنوز دو جرعه نخورده بودم که یکی از بچه‌ها زنگ زد گفت: «یه دقیقه وقت داری؟ یه چیز کوچیک بپرسم.» گفتم آره. طرف یه سؤال پرسید که جوابش در حد دو کلمه بود، ولی somehow رسیدیم به یه بحث یک‌ساعته درباره اینکه اصلاً چرا آدم‌ها وقتی می‌دونن یه کاری اشتباهه، باز انجامش میدن؟ 😂 آخرش چایی‌م سرد شده بود، خود سؤال اولیه هم یادمون رفته بود چی بود. بعدش با خودم گفتم: «من امروز فقط می‌خواستم چایی بخورم، چرا رسیدیم به فلسفه زندگی؟» 😐

نوشته‌شده با مکث