پیشنهاد کوچک امروز

امروز چه چیزی ارزش به خاطر سپردن دارد؟

لازم نیست همه‌چیز را کامل بنویسی. یک لحظه، یک صدا یا یک حس کافی است تا روزت ماندگار شود.

نوشتن یک خاطره

از دفتر جامعه

خاطرات تازه

2 خرداد 1390 3 دقیقه مطالعه
🌙

بیژن…

بیژن….. سی‌ و چند سال گذشته، اما بعضی آدم‌ها را زمان نمی‌تواند از دل آدم پاک کند. تو رفتی و گفتی برای تحصیل می‌روی ایتالیا؛ شاید برای تو آن روز فقط یک رفتن بود، اما برای من پایان چیزی بود که با تمام وجودم باورش کرده بودم. سال‌ها گذشت… زندگی ادامه پیدا کرد، آدم‌ها آمدند و رفتند، من بزرگ‌تر شدم، اما یک سؤال همیشه گوشه‌ای از دلم ماند: چرا رفتی و گذاشتی چیزی که بین ما بود، همین‌طور ناتمام بماند؟ حالا بعد از این همه سال، وقتی دوباره پیدایت کردم، عجیب بود… انگار یک تکه از گذشته‌ام دوباره روبه‌رویم ایستاده بود. نه می‌توانم بگویم هیچ احساسی ندارم، نه می‌توانم وانمود کنم آن دختر سی‌وچند سال پیش هنوز همان‌جا منتظر تو مانده. گفتم « هرگز نمی‌بخشمت»… شاید چون هنوز نمی‌دانم با آن همه سالی که گذشت چه کنم. نمی‌بخشم نه به خاطر اینکه دوستت نداشتم؛ اتفاقاً شاید درست به این دلیل که یک روز آن‌قدر دوستت داشتم که رفتنت برایم ساده نبود. شاید اگر آن روز می‌دانستم آخرین باری است که تو را می‌بینم، حرف‌های بیشتری می‌زدم، بیشتر نگاهت می‌کردم و شاید حتی می‌گفتم که رفتنت چه چیزی را در من برای همیشه عوض می‌کند. حالا بعد از این همه سال، تو برگشتی به خاطره‌ای که فکر می‌کردم دفنش کرده‌ام… و نمی‌دانم این بار قرار است فقط گذشته‌مان را به یاد بیاوریم، یا بالاخره جواب سؤال‌هایی را بدهی که سی‌وچند سال است در دل من مانده‌اند. فقط این را بدان؛ بعضی عشق‌ها تمام نمی‌شوند… فقط آدم‌ها یاد می‌گیرند با نبودنشان زندگی کنند. بماند به یادگار…. نویسنده: پرواز شمشیری

3 شهریور 1405 1 دقیقه مطالعه
☀️

هر جوان ایرانی یک استارتاپ

بچه هاااا من دارم سعی می‌کنم یه بیزینس برا خودم راه بندازم و دوستامم گرفتم بکار بلکه پنج تا مغز بهتر از یه مغز کار کنه :`) هرچند امروز سرکار مزخرف بود و هشت ساعت زل زدم به مانیتور سیاه و بدبختی هایی که نداشتم رو توی ذهنم ساختم و براشون غصه خوردم، ولی نذاشتم روح سیاه بقیه روز هم رو سر من باشه. با خیالپردازی درمورد بیزینسم و تصور سخنرانی کردنم تو جلسه‌ی جذب سرمایه تو کانادا خودمو نجات دادم. البته نجات دهنده اصلی که چاییِ توی دسته، ولی خب...

3 شهریور 1405 2 دقیقه مطالعه
🌙

خسته

دیروز صبح نسبتاً دیر بیدار شدم. یه مدت همون‌طوری توی تخت با گوشی چرخیدم و بعد بلند شدم یه چیزی بخورم. خیلی گرسنه نبودم، واسه همین یه چایی درست کردم و با چند تا بیسکویت خوردم. بعدش نشستم پای سیستم که یه کار کوچیک انجام بدم. وسط کار یکی پیام داد، جوابش رو دادم، بعد دیدم تقریباً یه ساعت گذشته و هنوز اون کاری که می‌خواستم انجام بدم رو شروع نکردم. ظهر هم خیلی حوصله غذا درست کردن نداشتم، یه چیز ساده خوردم و بیشتر روزم همین‌جوری گذشت. عصر یه کم بیرون رفتم و شب که برگشتم، دوباره یه مدت پای سیستم بودم. اتفاق خاصی نیفتاد راستش؛ یه روز کاملاً معمولی بود.

30 مرداد 1405 1 دقیقه مطالعه
🌿

فلسفه زندگی

صبح نشسته بودم یه لیوان چایی بخورم، هنوز دو جرعه نخورده بودم که یکی از بچه‌ها زنگ زد گفت: «یه دقیقه وقت داری؟ یه چیز کوچیک بپرسم.» گفتم آره. طرف یه سؤال پرسید که جوابش در حد دو کلمه بود، ولی somehow رسیدیم به یه بحث یک‌ساعته درباره اینکه اصلاً چرا آدم‌ها وقتی می‌دونن یه کاری اشتباهه، باز انجامش میدن؟ 😂 آخرش چایی‌م سرد شده بود، خود سؤال اولیه هم یادمون رفته بود چی بود. بعدش با خودم گفتم: «من امروز فقط می‌خواستم چایی بخورم، چرا رسیدیم به فلسفه زندگی؟» 😐

30 مرداد 1405 1 دقیقه مطالعه
🌿

قدردان باشید گل های تو خونه

داشتم به عمل قدردانی فکر می‌کردم. اینکه چقدر مهمه یک نفر قدر کاری که داری براش می‌کنی رو بدونه. قدر رفاقت رو بدونه قدر اینکه شب تا خونه‌اش می‌رسونی رو بدونه. امروز داشتم کمک خالم باغشون رو تمیز می‌کردم و خالم خیلی ساده گفت من قدر بودن ها و کمک هات رو می‌دونم :) خیلی تاثیرگذار بود داشت اشک شوق تو چشمام حلقه می‌زد :`))) قدردانی کنید بچه ها.