بیژن…
بیژن….. سی و چند سال گذشته، اما بعضی آدمها را زمان نمیتواند از دل آدم پاک کند. تو رفتی و گفتی برای تحصیل میروی ایتالیا؛ شاید برای تو آن روز فقط یک رفتن بود، اما برای من پایان چیزی بود که با تمام وجودم باورش کرده بودم. سالها گذشت… زندگی ادامه پیدا کرد، آدمها آمدند و رفتند، من بزرگتر شدم، اما یک سؤال همیشه گوشهای از دلم ماند: چرا رفتی و گذاشتی چیزی که بین ما بود، همینطور ناتمام بماند؟ حالا بعد از این همه سال، وقتی دوباره پیدایت کردم، عجیب بود… انگار یک تکه از گذشتهام دوباره روبهرویم ایستاده بود. نه میتوانم بگویم هیچ احساسی ندارم، نه میتوانم وانمود کنم آن دختر سیوچند سال پیش هنوز همانجا منتظر تو مانده. گفتم « هرگز نمیبخشمت»… شاید چون هنوز نمیدانم با آن همه سالی که گذشت چه کنم. نمیبخشم نه به خاطر اینکه دوستت نداشتم؛ اتفاقاً شاید درست به این دلیل که یک روز آنقدر دوستت داشتم که رفتنت برایم ساده نبود. شاید اگر آن روز میدانستم آخرین باری است که تو را میبینم، حرفهای بیشتری میزدم، بیشتر نگاهت میکردم و شاید حتی میگفتم که رفتنت چه چیزی را در من برای همیشه عوض میکند. حالا بعد از این همه سال، تو برگشتی به خاطرهای که فکر میکردم دفنش کردهام… و نمیدانم این بار قرار است فقط گذشتهمان را به یاد بیاوریم، یا بالاخره جواب سؤالهایی را بدهی که سیوچند سال است در دل من ماندهاند. فقط این را بدان؛ بعضی عشقها تمام نمیشوند… فقط آدمها یاد میگیرند با نبودنشان زندگی کنند. بماند به یادگار…. نویسنده: پرواز شمشیری