فصل 03
3 شهریور 1405
هر جوان ایرانی یک استارتاپ
یادداشتی برای روزهای آهسته
بچه هاااا من دارم سعی میکنم یه بیزینس برا خودم راه بندازم و دوستامم گرفتم بکار بلکه پنج تا مغز بهتر از یه مغز کار کنه :`) هرچند امروز سرکار مزخرف بود و هشت ساعت زل زدم به مانیتور سیاه و بدبختی هایی که نداشتم رو توی ذهنم ساختم و براشون غصه خوردم، ولی نذاشتم روح سیاه بقیه روز هم رو سر من باشه. با خیالپردازی درمورد بیزینسم و تصور سخنرانی کردنم تو جلسهی جذب سرمایه تو کانادا خودمو نجات دادم. البته نجات دهنده اصلی که چاییِ توی دسته، ولی خب...
نوشتهشده با مکث